سلام
خوبین
مرسی که به یادمین
فقط اینو بگم اسباب کشی دارم میکنم به یه وبلاگ دیگه آدرسشو میذارم
خوشحال میشم اونجا هم مهمون خونم باشین
هر وقت وقت کردین سر زدین قدمتون رو چشم![]()
سلام
خوبین
مرسی که به یادمین
فقط اینو بگم اسباب کشی دارم میکنم به یه وبلاگ دیگه آدرسشو میذارم
خوشحال میشم اونجا هم مهمون خونم باشین
هر وقت وقت کردین سر زدین قدمتون رو چشم![]()
یک زمانی نه خیلی دور فکر میکردم زندگی قشنگه و زیباست و عشق پایه تمام خوشبختیهاست.
اینکه محبت، محبت میاره دروغ محضه .
آدمها بزرگترین دروغها رو در مظلومانه ترین قیافه ها به شکل واقعی به راحتی بیان میکنن بدون اینکه یادشون باشه خدایی هست .
فقط برام دعا کنید .
سلام علیکم
خوبین ان شاالله خوش میگذره؟
والله ما که تازه خریدهای نمایشگاهمون رسیده دیگه سختی کار اینجاست پدر آدم در میاد برای سازماندهی منابع فارسی و لاتین![]()
یه موقعهایی به این فکر میکنم که بی خیال کار کردن بشم بشینم تو خونه برای خودم خانمی کنم ها
والله من هر بار که اینو میگم همه میزنن تو ذوقم![]()
که چی بشه میخوای بشینی تو خونه کلفتی کنی از صبح تا شب لباس بشور غذا بپز زمین بساب بچه بزرگ کن تازه بازم مردا غرولند میکنن ![]()
ولی به نظر من که اینطور نیست نمیدونم خیلی خیلی فکرم برای استعفا مشغوله نمیدونم چه کنم
![]()
حالا تا ببینم خدا چی میخواد![]()
هفته پیش مراسم ولیمه عمه جان خیلی خوب برگذار شد من که دو روز قبلش موهامو ۹۰٪ مش کرده بودم حالا داشته باشین رفتم خونه هم موهامو مش کرده بودم هم کوتاه حاجی اومد تو اتاق خواب من داشتم سشوار میکشیدم منو ندیده بود از قبل تا اومد تو منم پشتم بهش بود یهویی جا خوردو گفت ببخشید رفت بیرون دوباره در زد ایندفعه با یا الله اومد تو
من غششش کرده بودم از خنده تا ۵ دقیقه فقط وایساده بود با دهن باز منو نگاه میکرد و در نهایت گویا بسیار بسیار خوششان آمد![]()
ولی در کل همه خوششون اومد خدا رو شکر کسی نزد تو ذوقم![]()
اینم بگم که ۴ روزه از شدت کمر درد از پا افتادم یعنی به طور کل بزور میتونم حرکت کنم منی که نسبت به درد قویم فقط خجالت میکشیدم که گریه نمیکردم ![]()
دیروز عصر رفتم دکتر فکر میکنین چی گفت؟
دیسک کمر خفیف گرفتم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخه چرا؟ به این زودی من مگه چه سنی دارم که از لحاظ کمر مشکل پیدا کردم اساسی دپرس شدم هیییییییییی![]()
حالا اینا رو بی خیال منو بگین که هفته پیش لسیت سفارش محصولات آرایشی بهداشتیم به دستم رسید ۵۸۰۰۰ تومن افتادم تو خرج ولی ارزش داره چون حداقل مارک داره میدونی از چی داری استفاده میکنی حیفه که ما پوستمون و چشمامون و لبهامون و با مواد بی ارزش و بی کیفیت خراب کنیم حداقل اینطوری میدونی از چه موادی داری استفاده میکنی
ولی وقتی فاکتور رو دیدم دقیقا این شکلی
بعد هم
شدم .
خوب برم پی کسب و کار رو روزیه حلال![]()
روز خوش![]()
خدا نگهدار![]()
آخه میرزه آیا به تحملش؟
من یکی که مردم و زنده شدم![]()
آقا بگم بهتون که بنده بالاخره پس از کش و قوس های بسیار با نفس و با نفس حاجی راضی شدم که موهای جیگر طلامو مش کنم ![]()
ولی چشمتون روز بد نبینه خیلی خیلی خیلی خیلی درد داشت مردم و زنده شدم بابا به نظر من این یه جور خود آزاریه البته اینم بگم که بعدش حسابییییییییییی حال کردم و خوشمون اومد ها ولی آخه خیلی درد داشت![]()
همش تقصیر این حاجی اون باث شد برم این کار رو بکنم ![]()
ولی خدایی خوشم اومد موهام خوب به پایه رسید و اون رنگ مورد نظرم رو گرفت الان استخونی شده نه سفیده نه کرم استخونیه![]()
وای دلم تنگیده بود ها![]()
ولی خدا وکیلی حسابی حالم جا اومد توی هفته گذشته فقط یک روز من اومدم سر کار بقیش ر استعلاجی بودم ![]()
یه سرمای وحشتناک خوردم شب تب میکردم صبح که میرفتم دکتر چون تبم میومد پایین دارو بهم نمیدادن بدن درد شدید آبریزش بینی هیچی دیگه یه جورایی تا نصفه انا لله و انا الیه راجعون شدم ولی انگار یکی خیلی دوستم داشته خدا بهش رحم کرده و منو شفا داده![]()
در این مدت مریضی یه خوبی که داشت این بود که متوجه شدم چقدر خوبه آدم کسانی را داشته باشه که دوستش داشته باشن ها آخه همه بهم زنگ زدن و حال احوال پرسی کردن یه روز هم هم پدر شوهر هم مادر شوهر جان اومدن پیشم موندن برام سوپ و ابمیوه و ... آوردن و کلی لوسم کردن![]()
![]()
پدر شوهر جان گفت تو مریض نشو بجات من بگیرم
( البته خدا نکنه آخه خیلی خیلی خیلی مرد مهربونیه من خیلی پدر شوهرم را دوست دارم یه آقا به تمام معنا)![]()
حاجی هم نهایت مهربونیش را نشون داد کلی ازم مراقبت کرد یه روز صبح نمیتونست از خواب پاشه خیلی خوابش میومد چشماشو بزور باز کرده میگه نمیشه من بمونم ببرمت دکتر آخه مریضی![]()
دیشب که دیگه خیلی بهتر شدم با حاجی رفتیم بیرون یه جفت کفش شیک حاجی گرفت یه جفتم من گرفتم قشنگن هر دو ![]()
این هفته سال مادرجونمه (مادر مادرم) دو ساله که دیگه ما نداریمش هنوزم باورم نمیشه اون با اون صورت مهربون و سفیدش با اون دستهای مثل یاسش که همیشه در حال بافتن بود حتی تا لحظه های مرگش هم بافتنیش دستش بود حالا دیگه نیست باورم نمیشه چه عذابی رو اون روزها کشیدیم من تا مدتها مشکل پیدا کرده بودم آخ چقدر خدا بزرگه چه دلی داره خدای مهربون باورم نمیشه درست بعد از مادرجون خالم جفت پاهاش یکمرتبه از کار افتاد مامانم داغون شد خاله کوچکم کودکی را که باردار بود از دست داد وای چه روزگاری داشتیم همه امان داغون شدیم صدای گریه بلند پدرم از توی آشپزخانه خونه مادرجون اینها آخ
از همه بدتر اینه حتی کادوی عروسیه منو خریده بود هیچ وقت یادم نمیره که میگفت دختر من از خدا هیچی نمیخوام فقط آرزو دارم عروسی تو رو ببینم که اونم ندید ای خدا شکرت بزرگیت رو شکر
حالا دوساله که نیست و هنوز تو باور ما نمیگنجه که گنجینه به این بزرگی را از دست دادیم
کاش تا هستن قدر لحظه لحظه های بودنشان را بدونیم کاش
امیدوارم همه کسانی که سایه این عزیزان را بر سرشان دارن قدرشان رو بدونن و سایه اشان پاینده باشه ان شاالله
اگر این مطلب رو خوندین خواهش میکنم برای شادی روح تمامی عزیزانی که دستشون از دنیا کوتاه و این عزیز دل ما یه صلوات بفرستید
ممنون
عمه جان بزرگه که مکه تشریف دارن این هفته میاد در نتیجه جمعه ولیمه دعوت شدیم خدا کنه قسمت همه کسانی که آرزومندن بشه که برن زیارت مکه مکرمه و مدینه منوره ان شاالله
چه خوب ها امروز یه جورایی همش با دعا گذشت
خوب رم پی کسب و کار رو روزیه حلال
روز خوش
خدا نگهدار
خوبید![]()
والله من که در بدترین شرایط جسمی اومدم سرکار دو روز در استعلاجی بسر بردم بهتر که نشدم هیچ بد ترم شدم![]()
امروز با یه صدای خروسکی و بدن درد تشریفمون و اوردیم سرکار![]()
کاش میشد این هفته را کامل در استراحت میبودم ها![]()
دوستان جمیعا معتقدا احتمالا بده به همین آتفولانزای خوکی مبتلا گشته ام چون اصلا خوب نمیشم انگار نه انگار پنادور زدم و کلی مسکن و دارو و ...![]()
بهرحال منکه این آخر هفته را خیلی بد گذروندم امیدوارم برای شما اینطور نباشه
![]()
با اجازه ایندفه آپ کوتاه باشه آخه انگشتهامم درد میکنه
روز خوش
خدا نگهدار![]()
سلام علیکم
حال و احوالتون چطوره؟
جای شما خالی بنده دیروز در مرخصی تشریف داشتم البته با کلی شرط و شروط مرخصیم پذیرفته شد حالا کاری ندارم مهم اینه که به کاری که داشتم رسیدم![]()
آخه عمه جان بزرگه اینا دارن تشریف میرن به مکه مکرمه و مدینه منوره( ان شاالله قسمت همه کسانی که دوست دارن بشه که برن)![]()
برای همین خودش پیشاپیش آش پشت پاشو که ما گفتیم پیش پا رو دیروز پخت همه را دعوت کرده بود برای ناهار و صرف آش منم که از شب قبلش چترو با حاجی انداخته بودیم خونه مامان اینا دیگه حسابی خوش به حالم شده بود ![]()
از اونجائیکه یادم رفته بود با خودم لباس بردارم مجبور شدم صبح با داداش جان بریم خونه که من لباس عوض کنم هیچی دردسرتون ندم کلید را جا گذاشتم تو و اومدم بیرون و در و بستم
تا اومدم به داداشم بگم دیدم اونم دنبال سوئیچش میگرده هیچی اونم سوئیچ و جا گذاشته بود داخل حالا مامانم پایین منتظره که ما بریم بدو رفتم از مدیر ساختمون یه پیچ گوشتی و انبر دست گرفتم اومدم دادم محمد تا با هزار تا زحمت تونستیم درو باز کنیم
اگرچه قفل در کاملا خم شد ولی چاره نبود فقط درو قفل کردم و زنگ زدم به حاجی که ای حاجی بدو که الان زندگیمونو میبرن که البته حاجی هم از من ریلکس تر گفت باشه ایراد نداره تو فقط قفلش کن بقیش هیچی نیست![]()
خلاصه نتیجتا ما ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه رسیدیم منزل عمه جان از همون ابتدای راه پله عمه جان خواهر شوهریش را کاملا نشون داد که:![]()
آخه الان میان دستتون درد نکنه شماها هنوز به این اخلاقتون پایبندین عادت کردین که دیر بیاین منم دیدم مامان بنده خدا رنگ میده رنگ میگیره
دلم سوخت و رگ و ریشه فامیلیمون را نشون دادم و گفتم بابا همین که اومدیم مهمه بقیش را ولش کن اصل حالت چطوره در نتیجه قضیه ختم به خیر شد والا که خدا باید به داد بابا میرسید که مامان حسابی از خجالتش در میومد
تلافی خواهر را سر برادر در میاورد
خوبه مامانم از این وبلاگ بی خبره ها و الا من خودم باید رسما این بلا رو سرم میاوردم ![]()
پدر جان بنده تشریف برده بودن حموم منم که شبش اونجا بودم دیگه شیطنتم گل کرد یاد بچگیها کردیم و رفتیم از بالای پنجره یک عدد لیوان آب سرد بابا رو که تو حموم داغ بود مهمون کردیم آقا تا دو دقیقه صداش در نمیومد یعنی اولش به آخ گفت بعد از دو دقیقه فقط میگفت خانم من بیام بیرون میدونم و تو
حالا مامان از اینور میگفت به من چه دخترته
هیچی من رفتم خونه مادر شوهر جان که با حاجی جایی بریم بعد برگردیم وقتی برگشتم دیدم مامان میگه درو بر بابات پیدات نشه ها ![]()
هیچی این پدر من که حاجی محله هم هست و کلی هم روش حساب میشه و تا حالا هم ریشش را نزده بود ۶ تیغ کرده من اول اینطوری شدم
بعد اینطوری شدم
بعد که فهمیدم قضیه از چه قراره
شدم
حالا نگو وقتی من اون آب سرد را ریختم بی هوا رو سر بابا بنده خدا داشته ریشش را کوتاه میکرده یهویی با آب سرد دستش خطا میره و نصف ریشش را خراب میکنه بعد مجبور میشه همش را بزنه
حالا بابا که بیدار شد من فقط در حال در رفتن بودم![]()
چپ میرفتم راست میرفتم میگفتم ای هلو ای شفتالو اونم به حاجی میگفت این زنتو بردار ببر ![]()
القصه بساطی داشتیم با ای پدر جان روش نمیشد بره سرکار میگفت آبروم رفت من با چه رویی برم![]()
حاجی دیشب دندونش و کشید دو تا هم پر کرد امروز صبح نتونست بره سر کار در نتیجه من به تنهایی دارم بار سنگین خانواده را بدوش میکشم به این میگن یه بانوی زحمت کش![]()
خوب دیگه بر پی کسب و کار و روزیه حلال
شما رو به خیرو ما رو به سلامت
بابا دلمون تنگ شده بود واسه وبلاگمون و شما دوستای از گل بهتر
راستش این یک هفته گذشته خیلی سر من شلوغ بود از یه طرف رنگ کاری بخش ما تموم شده بود و باید میرفتیم وایمایستادیم که درست بچینن و سیستمها مشکل پیدا نکنن از یه طرف میخواستیم کل چیدمان را برای ایجاد فضای بیشتر تغییر بدیم تازه نمایشگاه کتاب هم که دیگه دنگ و فنگهای خاص خودشو داره ![]()
خلاصه که آهان امروز اول صبحی هم که چشممون به جمال مبارک رئیسمون روشن شد من نمیدونم خدا وکیلی روز پدر من باید برای این آقا یک عدد برس مو بخرم
چون بطور کل من فکر کنم تو خونشون با قحطی شونه مواجهن یا اینکه کلا کچلن و بی نیاز از شونه کردن آخه یکبار هم نشده ما ایشون رو ببینیم و موهاشون مرتب باشه
ولی بطور کل انسان خوبیه گرچه خیلی عصبی مزاج و گاهی بد دهنه ولی انسان بد ذاتی نیست یعنی حداقل اونطور که جلوی رویت هست پشت سرت هم همینه که این خودش خیلی حسنه![]()
این هفته من به خاطر برخی مشکلات مجبور شدم به پزشک زنان و مراجعه کنم و گویا قضیه حاد بود ولی از فردای اونروز یک دردی را کشیدم که نفسم بند اومده بود ولی حالا خدا را شکر تو خونه بودم و سر کار نبودم حاجی بنده خدا دست و پا شو گم کرده بود من از درد دولا شده بود اون به من آب میداد
شیرینی میداد میوه پوست میکن میداد
حیونکی مونده بود چکار کنه![]()
از قضا داییم هم زنگ زد که میخواییم بیایم خونتون من که دیگه مجبور شدم ایپو رو بخورم تازه بعد از دو ساعت کمی آروم تر شدم دلم برای خانمها میسوزه چه دردایی را باید تحمل بکنن که اقایون اصلا معنیش را نمیفهمن یه جورایی لج آدم در میاد![]()
یکی از صمیمی ترین دوستانم را سه شنبه دیدم آخی باردار بود توی ماه پنجم بود نینیش هم دخمله خودش یه گردآلویی شده بود ما خیلی خاطرات قشنگی با هم داشتیم کلی نشستیم و صحبت از اون موقعها کردیم
من دوران دانش آموزیی خیلی خیلی زیبایی داشتم بهترین زمان زندگی آدم همون موقع هاست
گرچه الان که من این حرف را میزنم حاجی یه جورایی بهش برمیخوره و میگه ( البته یه ابرو بالا و یه ابرو پایین و آماده حمله
)مگه الان بده خیلی ها آرزوی همین زندگی رو دارن![]()
حالا خوبه من به اون خاطرات به خاطر اینکه بیشترش را با حاجی سهیم بودم می بالم چه بدونم والله اینم از تفاوتهای درکی خانمها و آقایونه دیگه به قول جان گری مریخین کاریش نمیشه کرد![]()
دوشنبه جاری جان بزرگه زنگ زد که کارم داشت بعد گفتم خوب بیان اینجا اول گفت نه و بعد گفت حالا ببینم چی میشه اگرم بیایم بعد از شام به عنوان شب نشین میایم منم گفتم پس اگر خواستین بیاین
حتما خبر بدین اونم گفت باشه ![]()
آقا نیم ساعت بعد دیدیم تلفن زنگ میزنه ماهم بی خیال برای خودمون در استراحت و عشقولانه در کردن بودیم من پا شدم تلفن رو برداشتم دیدم پسر شونه گفت ما تو کوچتونیم
منو حاجی دوتایی
بودیم
حالا خوبه من تاکید کردم بابا میخواین بیاین خبر بدین اینه دیگه تو کوچه میرسن بعد زنگ میزنن ما اینجاییم درو باز کنین اینم از عجایب سال ۸۸![]()
تازه با اجازتون شامم موندن و منم یه ماکارانی خوکشمزه درست کردم
حضور خانمهای محترمی که اینجا را میخونن یه چیزی را بگم که خیلی خیلی جالب بود من زانوی پام خیلی درد میکرد بعد متوجه شدم از همون مشکلات مخصوص بانوان هم ناشی میشود اینم از مزیت های زن بودنه دیگه![]()
مادر شوهر من همیشه به ماها میگه هیچ وقت جلوی شوهرتون نگین ای اینجام درد مینکه ای اونجام درد میکنه همیشه خودتونو سالم نشون بدین مرتبو خوشگل کنین و دردم میکشین تا اونجا که میتونین بروز ندین آخه نه اینکه این آقایون عقلشون به چشمشونه
البته یه وقت سوئ تفاهم پیش نیاد ها ولی میگن که قدیمیها هرچی میگن گل میگن یا اینه تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ![]()
ولی من زیاد از این اصل پیروی نمیکنم چون هر وقت مریض میشم حاجی کلی نازم و میکشه و منم که کمبود محبت دیگه جو گیر میشم اساسی واسه همین خوشم میاد یه موقعهایی خودم واسه این حاجی عزیز لوس کنم و ![]()
دیگه مثل اینکه خیلی حرف زدم بسه برم پی کسب رزق و روزیه حلال
والله امروز صبح بنده کاملا مدیر عاملی اومدم سرکار ساعت ۹ بیدارشدم ۱۰ کارت زدم حسابی حال داد خدایی این روسا عجب حالی میبرن ها خدا رو چه دیدی شاید یک روز منم به حیطه روسا وارد شدم الله اعلم ![]()
اداره ما داره ساختمان را رنگ و نقاشی میکنه ولی جالبه که تعطیل نمیکنه مثلا اینکه الان بخش ما از شنبه داره رنگ میشه و ما عملا کاری نداریم ولی باید تو یه بخش دیگه بشینیم یعنی عملا فقط حضور فیزیکیمان برایشان مهم هست نه کارایی ![]()
تو این چند روزه دفتر چه خاطراتم را پیدا کردم و تصمیم گرفتم دوباره توش بنویسم ![]()
راستش گاهی توی زندگی مسائلی پیش میاد و با چیزهایی روبرو میشه که به هیچ کس نمیتونی بگی ولی فشار روانی که به آدم وارد میکنه واقعا بالاست
در نتیجه خیلیها به قول معروف میریزن تو خودشون که نتیجتا منجر به بسیاری از مشکلات جسمی هم میشه همینطور که الان شاهدیم حانمها اغلب مشکل دارن میگرن دارن دست و پا درد دارن و زود عصبی میشن و حتی مشکلات کاملا زنانه بسیاری را هم متحمل میشن که ۹۰ درصد بخاطر افت ظرفیت روحیه ![]()
من از خیلی سالها پیش یه دفترچه خاطرات داشتم که خیلی از اوقات توش راجع به روزمرگیهام و مشکلات و ... هر چیزه دیگری که فکرم را مشغول میکرد مینوشتم
همین باعث شده بود اگه مسئله ناراحت کننده ای برام پیش بیاد که نخوام هم با کسی راجع بهش صحبت کنم وقتی توی دفترم مینوشتم بعدش احساس سبکی میکردم که این خیلی خوبه![]()
الان دو روزه که من دارم ادامه یکی از دفترچه هامو که ۲ سال توش هیچی ننوشتم را ادامه میدم که خیلی هم بدردم خورده تو این دوروزه![]()
بهر حال فکر میکنم بهتر از اینه که یا آدم بشینه با کسی درد و دل کنه که مطمئنا درز خواهد کرد یا اینکه بریزه تو خودش که مطمئنا مشکلات بعدی در پی خواهد داشت
به نظر من این یه جور کمک به خود هستش ![]()
امروز قراره بریم خونه دایی جان بزرگه آخه عید که نبودن و بعد هم که اومدن ما وقت نکردیم بریم ذیگه دیروز مامان جان نزدیک بود از پشت گوشی یه کتک مفصل بنده را مهمون کنه که چطور خونه فامیلهای شوهرت زود رفتین حالا خونه داییت نمیتونین و وقت ندارین ![]()
بنده و حاجی ( که البته از این چیزها خبر نداره) تصمیم گرفتیم امروز بریم حداقل برای جلوگیری از خونریزیهای احتمالی بهتره![]()
راستی تصمیم گرفتم یه کتاب اصطلاحات روزمره ترکی استانبولی بگیرم جدیدا متوجه شدم به این زبان بسیار علاقمندم و البته برنامه های تلویزیونیش و سریالهاش هم خیلی بهم کمک میکنه![]()
شنبه ما یک تولد دعوت داشتیم که تولد دوسالگی پسر دوستم بود که البته از دوستان خانوادگی هم هستن یه پسر داره به اسم مانی که خیلی جیگر طلاست و جالبتر اینکه این شیطون اصلا رابطه خوبی با خانمها نداره و کاملا با آقایون اخت میشه![]()
توی این تولد اول که پامو گذاشتم تو بغل مامان بزرگش بود تا گفتم مانی جونم تولدت مبارک جای شما خالی یه سیلی نوش جان کردم
که تا حالا نخورده بودم
این از خوشامد گویی بعد هم تا کسی میرفت طرفش چنان جیغهای ماورای صوتی میکشی
که کاملا هم روند صعودی داشت یعنی از صدای آروم شروع میشد و در نهایت به ماورا بنفش میرسیدا که تمام بدن من میلرزید در آخر هم بابا بزرگش اومد بردش و ما خانمها برای خودمان تولد گرفتیم
البته از نیمه های مهمانی تا آخر شب من با چنان سردردی مواجه بودم که بیاین و ببینین اصلا از سر درد تب کرده بودم ![]()
خوب فعلا روز خوش
مطلبی که امروز میخوام بذارم یه جورایی رنگ و بوی مذهبی داره
نمیدونم این فیلم محیا را دیدین یا نه ما که دیروز دیدیم . این فیلم راجع به پسر جوانی هست که دکتره ولی از مرده میترسه و حالش بد میشه یه دختری سر راهش قرار میگیره که اونهم دکتره اما ...
بگم بقیش را؟ خدایی اونهایی که ندیدن و میخوان ببینن فحشم ندن ها ولی میگم
این خانم دکتره از یه خانواده غسال هست و خودش هم همینطور یعنی علاوه بر اینکه دکتره میره به مادرش هم در مرده شور خونه کمک میکنه کلا پدر و مادر و خواهر و... همگی غسالن
این خانم شرط ازدواجش را برای آقای دکتر شستن ۷ تا مرده میزاره که در نهایت اون هم میزنه به سرش و میره یه دهی و ۷ تا مرده را میشوره و میاد خلاصه درست میشه
حالا شاید بیگین خوب که چی؟
توی این فیلم یه سری حرفها زده شد که خیلی منو به فکر فرو برد اینکه آیا انسانها واقعا باور دارن که یه روز میمیرن؟ آیا اگه منه نوعی واقعا باور قلبیم بود که منم یه روز میمیرم این همه گناه میکردم ؟ بازم به فکر مال اندوزی و غیره و ذالک میبودم؟ آیا بازم دل میشکوندم؟ غیبت میکردم؟ دروغ میگفتم؟
پس نه قبول نداریم که یه روز میمیریم. یعنی هیچ کس نیست که بگه چرا من اعتقاد دارم که منم رفتنیم؟؟؟؟
شایدم بگین خوب اگه آدم همش به فکر مرگ باشه پس کی به فکر زندگی و لذت باشه. یه دیالوگ تو این فیلم بود که از زبان امیرالمومنین (ع) گفته شده:
طوری زندگی کن که گویی صد سال زنده ای ولی طوری با مردم رفتار کن که گویی فردا روز مرگ توست
من اونچیزی که فهمیدم این بوده که :
می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن
فعلا روز خوش
![]()